تبلیغات
تنها شدم ...
به تنها شدم ... خوش آمدید ...

گاهی پروانه ها هم ......
گاهی پروانه ها هم   ......
 
گاه می رویم تا برسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم
 
 
بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
 گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست
باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده
 
 
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است
 که گاهی هیچ وقت نمی شود
 و گاهی می شود بدون خواست تو
 
پدرم می گفت تصمیم نگیر.اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن
 نرسیدن است
اما
 
 
گاهی  آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است
 

گاه حتی  لازم است  بعد از نمازت فکر کنی  و ببینی پشت سر
اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟
 
 
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی
 غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
 
 

یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی
 با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
 ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

شاید هم  بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
 در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
 

لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟
 

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و
 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که
 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟
 


سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی
 
 

و یاد می گیری که خیلی می ارزی
 
 
 
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند
 و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
این مطلب توسط غزل خانوم  روز پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 در ساعت 11:19 بعد از ظهر نوشته شد | نظرات()
رابطه دین و موسیقی
خوشگلا باید برقصن ............ ......... . امربه معروف

ای قشنگتر از پریا تنها تو کوچه نریا ........... نهی از منکر

مثل یک نورکوچولو اومدی و ستاره شدی....... اعجاز

دلم فقط تو رو میخواد ............ ......... .. تارک الدنیا

برخیز شتربانا بربند کجاوه .................... جهاد

ای خانوم کجا کجا ؟.......................... صیغه فضولی

برای روز میلاد تن خود – من آشفته رو تنها نذاری ..... رستاخیز - شفاعت

دارو ندارمو بگیر مال خودت مال چشات ............ صدقه - انفاق

تو محشری از همه سری ............ ......... .. ذکر

هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته ........... وعدة الجنت

دلم هوس رطب کرده ............ ......... ......... .. روزه

یا منو ببر به خونتون یا بیا به خونه ی ما .......... . جبر و اختیار

تو عزیزدلمی ، تو عزیزدلمی ، تو عزیزدلمی ........ حمد القلوب

پری پری الهی وربپری ............ ......... ..... نفرین

یه یار خوشگلی دارم ............ ......... ........ شکر زبانی

اگر اون مهندسه ، منم phd میگیرم ............ .. علم اکتسابی

و به شوق فردا که تو راخواهم دید ، چشم به راه میمانم ..... انتظار فرج

دیگه دوستم نداری ، دیگه دوستم نداری ........... سعه صدر

ما میرم به بندر سی هوای یاران ............ ....... صله ارحام

افسوس که این مزرعه را آب گرفته ............ ...... عذاب الهی

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته ............ ........ الضالین

میرم از شهر تو و یه کوله بار خاطره ............ ...... هجرت

بابا تو دیگه کی هستی - دسته شیطونو بستی ...... ذنوب الشیاطین

آره . خودم فداتم ............ ......... ......... ....... شهادت

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم،میخوام بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم
..... نکاح – حق الزوجین

یه امشب شب عشقه، همین امشبو داریم ....... لیلة القدر

با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم ، نمیافتیم ........... وحدت

خداخدای مستون .
خدای می پرستون .
به حقه هر چی عشقه ما رو بهم برسون .... دعا

بزن باران که دین را دام کردند ................. . تحریف – بدعت

منو با خودت ببر ............ ............. . هدایت به راه راست !

من به رفتن قانعم ............ ...... ......... ... قناعت در طلب


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  طنز ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز پنجشنبه دهم آذر 1390 در ساعت 08:57 بعد از ظهر نوشته شد | نظرات()
دخترک عاشق
دخترک عاشق
 
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
.


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  love ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز پنجشنبه سوم آذر 1390 در ساعت 09:00 بعد از ظهر نوشته شد | نظرات()
سر شماری در شهرهای مختلف
سر شماری در شهرهای مختلف
 
قزوین
- سلام
- به به سلاااام پسر گلم؛ بفرما تو
- خیلی ممنون - شما چند تا بچه دارن
- حالا چرا دم در، بفرما تو کسی خونه نیست
- نه مزاحم نمیشم، فقط بگین چند تا بچه دارین
- چرا نمیای تو خودت بشماری، تعارف مکونی ها
- نه متشکرم در حین انجام وظیفه هستم
- 6 تا
- چندتا پسر چند تا دختر
- حالا میومدی تو یه چایی میخوردیم
- خیلی ممنون
- همش پسره
- متشکرم - فعلا خدافظ
- بند کفشت بازه مهندس
- باشه سر کوچه میبندم
 
 
رشت
- سلام
- سلام بابا جان
- ببخشد شما چند تا فرزند دارید؟
- از خودم رو بگم یا همه رو بگم ؟
- چه فرق میکنه ؟
- فرق نمیکنه فقط فامیلی شون فرق میکنه
- باشه بگین
- دقیقا یادم نیست ... باید از خانم بپرسم
- خوب به خانمتون بگین بیاد
- نیستش ... رفته بیرون
- کی برمیگرده ؟
- فردا صبح
- باشه - فعلا خدافظ

اردبیل
- سلام
- نه منه ؟ (چ کار داری)
- سرشماری اوچون گلمیشم (برای سر شماری اومدم)
- ها !
- سرشماری، آمارگر، چند تا سوال دارم
- خودش خونه نیست
- شما چند تا بچه دارین ؟
- سنه نه ؟ (به تو چه مربوطه)
- سرشماری ماموریم (مامور سرشمارم)
- كپك اوغلی ایت جهنمه بلی نن ور رام پخون چیخار (گم شو پدرسگ تا با بیل نکشتمت)
- چرا هول میدی ؟ دارم میرم خوب
- ......


قم
- سلام حاج آقا
-سلام علکم و رحمه الله و برکات برادر . خسته نباشد .
خدا قوت ان شاالله . الله اکبر.
- ببخشد حاج آقا شما چند تا فرزند دارید؟
- بسم الله الرحمن رحیم ..... دو تا , یه دختر یه پسر
- شغل
- مداح . نوحه خون . فروش البسه روحانیون و طلبه ها . مدیریت خانه عفاف.
-تعداد همسر ؟
- 55 تا
- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشد بچه هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!
- 54 تا صیغه یک نفر هم نکاح.
- صحیح .
- وقت نمازه برادر امری با من نیست؟
- نه متشکرم
والسلام علکم و رحمه الله و برکات


اصفهان
- سلام
-سلام دادا
- شما چند تا فرزند داری؟
- سی و سه تا
- چند تا دختر چند تا پسر ؟
- همش پسرس دادا
- تحصیلات؟
- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .
- شغل؟
- برج ساز .
- وسیله نقلیه دارید؟
- بله .یه ژیان دارم


زاهدان
- سلام
-شلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!
- جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!
- شی تاشون تو درگیری با نیروی انتظامی کشته شدن!
- متاسفم . حالا باقیمانده چند تا دختر و چند تا پسر؟
- شه تا دختر
- شغل ؟
- مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر
-بسیار عالی!!!


خوزستان - عرب
- سلام
- السلام علیک!
- شما چند تا فرزند دارد؟
-خمسه عشره واحد (51 عدد)
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- اربعه عشره ذکور(40 تا پسر) آمار دخترام هم به تو لامربوط !!!!
-متشکرم!!! خدانگهدار
- فی امان الله

 
شیراز
- سلام
-سلام کاکو
- شما چند تا فرزند دارد؟
- سه تا کاکو
- تعداد دختر و پسر ؟
- سه تاش دختره کاکو
- شغلتون ؟
- لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.
- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!!!!!؟؟؟؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هستم
 
برای عضویت در گروه گل یاس کلیک کنید 
 
جنوب تهران
- سلام
- کرتم
- شما چند تا فرزند دارد؟
- 4 تا دختر 6 پسر جمعا 12 تا .
- شغل
- فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !
- تحصیلات ؟
- سیکلم
- متشکرم
-زد زیاد


آبادان
- سلام
-سلام ولک
- شما چند تا فرزند دارد؟
- به تو چه کوکا!!!
- ا بابا ! آقا من مامور آمار هستم!
- خو کوکا منم مامورم !
-کارتتون لطفا
-خودت کارتت لطفا!!
- آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟
- نه کوکا تموم کردم!
-آقا یه جواب درست حسابی بدین
-باشه ولک بپرس
چند تا بچه داری ؟
اونش دیگه به تو مربوط نست ولک
نمی خواهی بپرسی چند تا عینک ریبن دارم؟


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  طنز ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز یکشنبه پانزدهم آبان 1390 در ساعت 11:24 بعد از ظهر نوشته شد | نظرات()
روزهـای خـوب بـا هـــــم بـودن گذشت

روزهـای خـوب بـا هـــــم بـودن گذشت

                   همـان روزهـــــــــــــــــــــــــــــــــای پـاییــــزی

کـه بـرایـم خـاطـره انگیـز تـریـــن روزهـا بـود

روزهـایـی کـه بـا چنـد خاطـــره ی

                                   تلــخ و شیـریـــن بـه سـر رسیـــد   

و تنهـا یـادگــــــار از آن روزهـا

یک قلــب شکستــــــــــــــــــه و تنهــاست

روزهـای شیـریـن عـــــاشقـی گذشت

                                        و امروز مـن تنهـای تنهــــایــم

و دلـم هـوای تــــــــــــــــو را کــرده

دلـم تنگـــــــــــ است

                        بـرای آن لحظـه هـای شیـریـن بـا هـم بـودن

دلـم بـرای گـرفتـن دست هــای مهــربـانت

 بـــــوسه هـای عـاشقـانـه

                           و خنـده هـای زیبــایت تنگــــــــــ شده است

کـاش آن روزهـای شیـریـن  تکــرار مـی شـد

کـاش دوبـاره مـی تـوانستـــم

آن صدایــی را کـه شب و روز

                      آرامــــش بخـش ایـن دل تنهـا بـود را بشنـــــوم

تــو رفتـــــــــــی

و تنهـا چنـد خاطــره بـرایـم بـرجـای گذاشتـــی

خاطــره هـایـی کـه هیـــــچ گاه

                      نمـی توانـم فرامــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش کنــم

خاطــره هـایـی کـه یـاد آن دلـم را مـی سوزانــــــد

دلــم بـد جـور بـرای تــــــــو تنگ است

چـه عـاشقـانـه دستـانــم را مـی گـرفتـــی

                        و در کنــارم قـــــــــــــــــــــــــــدم مـی زدی

چـه عـاشقـانـه مـرا در آغـــــوش مـی فشــردی

            و مـی گفتــی مـرا دوستــــــــــــــــــ مـی داری

چـه عـاشقـانـه بـــــوسه هـایت دلــم را مـی ربـــود

                       و مـن غـــــرق در رویــاهـا مـی شـــــــــــــــــــــــــدم

دلـم بـرای آن روزهـای پـاییـــزی تنگــــ شده است

تـــــــــو رفتـــی و فــرصت نشـــد

               عـاشقـانـه هـای زرد و نـارنجــی را تقـدیمت کنـــم

فــــــــــرصت نشـد

سـرت را روی زانـوانــم بگــذاری

               و دستــانـم شـانـه ای شـود بـرای نـــــوازش مـوهـایت

فـــــــــــــرصت نشـد

صـورتـم قــرینـه ی صـورت عـاشقـانـه ات را

              در گنـــدم زار طلایــی رنگ رویـــاهـا لمــس کنــــد

فـــــــــــــــرصت نشـد

صـدای خـش خـش بـــرگ هـای پـاییـــزی

               زیــر قـــدم هـای مـا عـاشقـانـه نـــــواختــه شــود

آری تــو رفتـــــــــــی

و اینک سهــم مـن از روزهـــای پـاییـــزی

دلتنگــــــــــــــی هـای گـاه و بیگـاه نـارنجــی

              و کــولـه بـاری از خاطـــرات عـاشقـــانـه ی بـا تـــو بـودن      

در جــاده ی احســاسـی ست

               کـه جــــــاده اش را زرد فـاصــ ـ ــ ـ ــ ـ ــلـه

و احســــاس ش را نـارنجـــی دلتنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

              نقـاشـــــی مـی کنــــــــــــم



ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  با یاد عشقم ،  love ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 در ساعت 06:21 قبل از ظهر نوشته شد | نظرات()
یادداشت های روزانه عزرائیل :)))
http://www.up.vatandownload.com/images/9efmxfbbel9jokj3pe4u.jpg


شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!


یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ،6893 اعدامی،9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم.... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!


دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه .


سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم،اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم،اما دیدم مادره داره یه جوری نگام میکنه.اومدم دست خودشم بگیرم،اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت.به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!


چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم،اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بد بد میده.اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم:اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!


پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه.با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود.


جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد

طفلکی من آزاد نباشم ؟


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  دانستنی ها ،  طنز ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 در ساعت 09:59 بعد از ظهر نوشته شد | نظرات()
راز عشق شقایق
شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/02.jpg
 
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/13.jpg
 
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/03.jpg
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت، بسی کوه و بیابان را

Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/09.jpg
 
بسی صحرای سوزان را، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من

Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/10.jpg
 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد، پس از چندی
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/12.jpg
 
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت: چه باید کرد؟
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/15.jpg
 
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/07.jpg
 
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/08.jpg
 
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/14.jpg
 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/06.jpg
 
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/05.jpg
 
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
 
Description: http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/shaghayegh/04.jpg
 
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  love ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز شنبه بیست و پنجم تیر 1390 در ساعت 01:04 قبل از ظهر نوشته شد | نظرات()
” سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “
” سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “

چـه جمـلـه ای !

پــــُر از کـلیـشه ...

پـــُـر از تـهـوع ...

جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :

” ســرد اسـت “...

یـخ نمـی کنـی ...

حـس نـمی کنـی ...

کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه

چـه سرمایـی را گـذرانـدم ...


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  love ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز شنبه بیست و پنجم تیر 1390 در ساعت 12:58 قبل از ظهر نوشته شد | نظرات()
دلم میخواست تو هم باشی




 
kg-child-friendship-Love-k-album-Children-babies-romantic-ninos-greetings_large.jpg
 
 
دلم می خواست در عصر دیگری دوستت می داشتم

در عصری مهربان تر و شاعرانه تر

عصری که عطر کتاب

عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد


 
bird snd book.jpg
 
 
دلم می خواست دلبرم بودی

در روزگار شارل آیزنهاور


ژولیت گریکو


پل الوار

پابلو نرودا


چاپلین


سید درویش و نجیب الریحانی


 
vidan-summer-heat.jpg
 
 
دلم می خواست شبی

با تو در فلورانس شام می خوردم


آن جا که تندیس های میکل انژ

هنوز هم نان و شراب را با جهان گردان قسمت می کنند
 
opet_350_couple9.jpg
 

دلم می خواست تو را

در عصر شمع دوست می داشتم


در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی


و نامه های نوشته شده با پر


و پیراهن های تافته ی رنگارنگ


نه در عصر دیسکو


ماشین های فراری و شلوارهای جین


 
   lady-of-shalott00.jpg 
 
 
دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم

عصری که در آن


گنجشکان ، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند


عصری


که از آن نقاشان بود


از آن موسیقی دان ها


عاشقان


شاعران


کودکان


و دیوانگان !
 
Photo-Skin_ir-Love512.jpg
 


دلم می خواست تو با من بودی


در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ، ستم نبود !




 
zananbastan.jpg
 
ولی افسوس

ما دیر رسیدیم


ما گل عشق را جستجو می کنیم


در عصری که با عشق ، بیگانه است


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  با یاد عشقم ،  love ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز شنبه چهارم تیر 1390 در ساعت 09:52 بعد از ظهر نوشته شد | نظرات()
هنوز عشقمی

هنوز عشقمی




تو که یادت نیست!...توی یکی از همون بهترین روزهای زندگیم بود!...
همون روزهایی که تعدادشون از انگشتهای یک دست هم کمتره!...
همون روزهایی که با تو بودم!...همون روزهایی که زندگی کردم!...
آره...توی یکی از همون روزها بود!...بعد از ساعت ها با تو بودن!...
وقت خداحافظی بود...سر آن خیابانی که اسمش رو هم نمیدونم حتی!...
با هم خداحافظی کردیم!...رفتی ولی من همونجا ایستادم...
ایستادم و رفتن تورو نگاه کردم...
دست کرده بودی تو جیب هات و آروم آروم دور میشدی...
نمیدونستی که من نرفتم!...
نمیدونستی که ایستادم و دارم نگاهت میکنم!...
برنگشتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی...
سرت رو انداخته بودی پایین و دور میشدی!...وای وای وای!!...نمیدونستی که
چقدر زیبا بودی!...چقدر زیبا راه میرفتی!...
چقدر زیبا کرده بودی تمام آن پیاده رو و تمام آن خیابان و حتی تمام اون شهر رو!
یکم که دور شدی بهت زنگ زدم!...
گفتم من نرفتم و سر خیابان ایستادم و دارم نگاه میکنم رفتنت رو!...
یادم رفت بهت بگم ولی!...یادم رفت بگم که همونجا،درست همونجا من "دوباره" عاشقت شده بودم!...
یادم رفت بگم که عشقم بهت دوبرابر شده بود!...یادم رفت!...
حتی یادم رفت بگم که هیچ کس به زیبایی تو راه نمیره!...
یادم رفت بگم که هیچ کس نمیتونه مثل تو با هر قدمی که بر میداره،تمام وجود من رو به لرزه بیاندازه!!...
اون روز وقتی داشتی میرفتی و دور میشدی،میدونستم که هنوز مال منی!...
میدونستم که دوستم داری...میدونستم که به محض اینکه برسی به خونه به من زنگ میزنی!...
اون رفتن کجا و این رفتن کجا!...
این رفتن لعنتی که برگشتی نداره کجا!...همه ی اینها رو گفتم تا بگم دلم برای راه رفتنت هم تنگ شده!...
همه ی اینها رو گفتم تا بگم دلم برای زندگی کردن تنگ شده!...دلم برای اون دخترکی که زمانی دوستش داشتی تنگ شده!...دلم تنگه عشقم!!...دلم...!

کاش اون عشق منو میدیدی کاش میدیدی که جونمو واست میدم


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
موضوع :  با یاد عشقم ،  love ، 
این مطلب توسط غزل خانوم  روز جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 در ساعت 06:08 قبل از ظهر نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 -  3 -  4 -  5 -  6 -  7 -  ... - 
تعداد کل : 27 تا